محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
19
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
آبستن فرياد - به كسر نون كنايه از بربط است و آن سازى باشد كه مطربان نوازند . آبسته - به فتح ثالث بر وزن وارسته زمينى را گويند كه به جهت زراعت كردن مهيا كرده باشند و به معنى جاسوس هم آمده است كه خبر گيرنده باشد و مردم چاپلوس را نيز گويند و به كسر ثالث به معنى آبستن باشد و زهدان را هم گفتهاند كه به عربى رحم خوانند . آبسكون - به كسر ثالث و سكون رابع و ضم كاف فارسى و واو و نون ساكن نام جزيرهاى يا قريهاى است از قراى طبرستان نزديك به استراباد و ميان آن و جرجان سه روز راه است و نام درياى آنجا نيز هست و وجه تسميه آن به آب سكون آن است كه رودخانهء كه آن را آبگون خوانند از جانب خوارزم آمده به درياى خزر كه آن را اسكون مىگويند داخل مىشود و چون نزديك به دريا مىرسد به آهستگى و سكون تمام مىرود بدان سبب آب سكون خوانند و بعضى محل پيوستن آن رودخانه را با دريا آبسكون مىنامند و جزيرهاى نيز بوده است نزديك بدانجا آن را آب سكون مىگفتهاند گويند وقتى كه سلطان محمد خوارزم شاه از لشكر تاتار گريخت به آن جزيره آمد روز عمرش به آخر رسيد و الحال آن جزيره را آب گرفته است . آب سواران - سواران آب است و آن شيشه مانندى باشد كه بيشتر به وقت باريدن باران در روى آب به هم رسد و به عربى حباب گويند . آب سياه - به كسر ثالث و رابع كنايه از شراب انگورى باشد و مادهء علتى را نيز گويند كه به سبب علت آن چشم نابينا گردد و آب طوفان نوح را هم مىگويند . آب سير - به فتح رابع و سكون ثالث و تحتانى و راى قرشت كنايه از چارپاى خوش رفتار و خوش راه باشد . آب سيه - به كسر ثالث مخفف آب سياه است كه شراب انگورى و علت كورى و غيره باشد . آبشت - به فتح ثالث و سكون شين و تاى قرشت نهفته و پنهان را گويند . آبشتگاه - خلوتخانه و جاى نهفتن و محل پنهان شدن باشد چه گاه به معنى جا و مقام هم آمده است و ادبخانه و مستراح را گويند . آبشتكه - مخفف آبشتگاه است كه محل نهفتن و بيت الخلا باشد . آبشتن - به فتح ثالث بر وزن وارستن به معنى نهفته و پوشيده داشتن باشد و به كسر ثالث هم گفتهاند . آبشتنگاه - به معنى آبشتگاه است كه محل نهفته شدن و خلوتخانه و متوضا باشد . آبشتنگه - مخفف آبشتگاه است كه جاى پنهان شدن و طهارت خانه باشد . آبشخور - با خاى نقطهدار و واو معدوله بر وزن دانشور به معنى نصيب و قسمت باشد و سرچشمه و كنار دجله و رودخانه و تالاب و استخر و امثال آن را نيز گويند كه مردمان و جانوران از آنجا آب خورند و آنجا را به عربى منهل و عطن خوانند و ظرف آبخورى را هم گفتهاند و به معنى توقف نمودن و مقام كردن هم هست . آب شدن - به معنى گداختن باشد و كنايه از شرمنده شدن و رفتن عزت و آبرو و بر طرف شدن رونق و رواج هم هست . آبش روشن است - يعنى عزت و آبرو و رواج و رونق و طراوت دارد . آب شناس - كنايه از حقيقت شناس و قاعدهدان و صاحب مهارت در علوم باشد و شخصى را نيز گويند كه بر بالاى تير كشتى بر آمده از صلاح و فساد دريا خبر دهد و شخصى كه آب كاريز و چاه را مىشناسد يعنى مىداند كه كدام جاى از زمين آب دارد و كدام جا ندارد آب شناسان جمع آب شناس است يعنى قاعدهدانان . آبشنك - به فتح رابع بر وزن آب رنگ به معنى اول آبزن است و آن ظرفى باشد از مس و امثال آن به مقدار قامت آدمى كه طبيبان بيمار را در آن خوابانند و ادويه جوشانيده در آن ريزند . آب شنگرفى - به كسر ثالث كنايه از شراب لعلى باشد و اشك خونين را نيز گويند . آب شيب - به كسر رابع و سكون ثانى و تحتانى و باى ابجد راهگذر آب را گويند كه از بالا به زير آورده باشند . آب صفت بودن - كنايه از بسيار نفع و فايده